گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۷۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یرنگرددهرگز۱۲ بیت
محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگزچشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز
پرده صبح امیدست شب نومیدیتا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز
نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشقآسمان از حرکات سیر نگردد هرگز
زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجاآب در دیده تصویر نگردد هرگز
قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشکنقش را آینه زنجیر نگردد هرگز
شوخی عشق نگردد به کهنسالی کمدل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز
کجی از مار به افسون نتوان بیرون بردز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز
دل بیدار به دست آر که صاحب دل راخواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز
آب برآتش خورشید نزد خنده صبحسوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز
جگر معرکه از اهل طرب چشم مدارلب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز
عقل با عشق محال است کند همراهیکه کمان همسفر تیر نگردد هرگز
نیست بر معنی احباب، نظر صائب راگرد صید دگران شیر نگردد هرگز