غزل شمارهٔ ۴۷۷
صاف گشتن ز خودی باده ناب است اینجادست شستن ز جهان عالم آب است اینجا
همه از درد طلب نعل در آتش دارندکوه چون ریگ روان پا به رکاب است اینجا
نیست زان گوهر نایاب کسی را خبریچشم غواص تهی تر ز حباب است اینجا
وصل، از حیرت سرشار، جدایی شده استدر دل بحر، گهر طالب آب است اینجا
فارغ از گردش چرخند ز خود بی خبرانموج شمشیر حوادث رگ خواب است اینجا
در ته گرد یتیمی گهری پنهان هستپرده گنج بود هر که خراب است اینجا
هر چه از عمر به غفلت گذرد عمر مدانکز نفس آنچه شمرده است حساب است اینجا
می شود دشمن سرکش به تحمل مغلوبخاک در کشتن آتش به از آب است اینجا
ناز دولت نکشند اهل قناعت صائبکمر و تاج کم از موج و حباب است اینجا