گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۶۱

کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟تاک را هرگز نسازد آب چشم تاک سبز
خط مشکین سرزد از خالش به اندک فرصتیتخم قابل زود گردد در زمین پاگ سبز
از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته استدر دل آتش شود این دانه بیباک سبز
کشت ما بی حاصلان رفته است از یاد بهارزنگ سازد دانه ما را مگر درخاک سبز
سینه روشن سخنور را به گفتار آوردنطق طوطی را کند آیینه های پاک سبز
خشکی زاهد به صد دریا نگردد برطرفنیست ممکن، گردد از آب دهن مسواک سبز
بی نیازی هرزه گویان را شود بند زباندامن رهرو نگیرد تا بود خاشاک سبز
کی به درد آید دلش از رنگ زرد سایلان؟رو سیاهی را که نان شد در بغل ز امساک سبز
خاکساری اهل دل را پله نشو و نماستدانه هیهات است گردد بی وجود خاک سبز
زان بود بی وسمه ابرویش که نتواند شدنزهر با آن زهره پیش تیغ آن بیباک سبز
میکشان را بی نیاز از میفروشان می کندباغبان سازد کدو را گرزاشک تاک سبز
جانگدازان فارغند از منت ابر بهارشمع دارد خویش رااز دیده نمناک سبز
بیغبار غم نخیزد آه سرد از سینه هادر سفال خشک ریحان کی شود بی خاک سبز
صائب از سیمای ما گردکدورت رانشستخوشه اشکی کزوشد طارم افلاک سبز