گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۵۵

از سنگلاخ دنیا ای شیشه بار بگذرچون سیل نوبهاران زین کوهسار بگذر
هنگام باز گشت است نه وقت سیرو گشت استبا چهره خزانی از نوبهار بگذر
برگ نشاط عالم خاکی به خون سرشته استچون باد بی تأمل زین لاله زار بگذر
آبی که ماند در جو آخر غبار گرددگر تشنه محیطی از جویبار بگذر
یک میوه رسیده بر نخل آرزو نیستزین میوه های نارس ای خامکار بگذر
یکروی و یک جهت شو چشم از دویی بپوشانبگذار پنج و شش را از هفت و چار بگذر
خواب گران غفلت دارد ترا زمین گیرچون آه راست کن قد زین نه حصار بگذر
عریان به چشم رهزن تیغ برهنه باشدتاب خزان نداری از برگ و بار بگذر
بر سیر روزگاران تا چند تن توان داد؟یک ره تو هم به مردی زین روزگار بگذر
صائب جمال باقی جویای لوح ساده استزین نقشهای فانی آیینه وار بگذر