گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۰۱

اگر چه دردلم از ترکش است افزون تیرهمان به شست تو خمیازه می کشم چون تیر
به بال عاریه دارم طمع ز ساده دلیکه از سپهر مقوس برون جهم چون تیر
کند جلای وطن سرخ روی مردان راکه در کمان نکند روی خویش گلگون تیر
نمی شود دو جهان سنگ ره خداجو راکز این دو خانه به یکبار می جهد چون تیر
مکن به حرف بزرگان زبان طعن درازز عقل نیست فکندن به سوی گردون تیر
به لب ز سینه به تدریج می رسد آهمبه یک نفس نکند قطع بر مجنون تیر
چو سود آه ندامت چو فوت شد فرصت؟به صید کشته، زترکش میار بیرون تیر
به خاک و خون سفرش منتهی شود صائببه بال عاریه هر کس سفر کند چون تیر