گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۹۸

ربوده است مراذوق جستجوی دگربرون ز شش جهت افتاده ام به سوی دگر
مرابه سوختگان رهنما شوید،که نیستدماغ خشک مرا سازگاربوی دگر
میسرست مراچون به بحرپیوستنچرا چوآب روم هرزمان به جوی دگر
جز این که محو کنم ازدل آرزوهارانمانده است مرا دل آرزوی دگر
نشسته دست زدنیا مکن پرستش حقکه این نماز ندارد جزاین وضوی دگر
چوزاهدان نکنم بندگی برای بهشتزرنگ وبو نگریزم به رنگ وبوی دگر
برون نرفته زتن جان ،دلی به دست آورکه این شراب ندارد جز این سبوی دگر
جز آستانه عشق است شوره زار،جهانمریز آب رخ خود به خاک کوی دگر
برون زشش جهت است آنچه قبله گاه دل استچه التفات کنی هرنفس به سوی دگر
به گفتگو نرود کارعشق پیش و مرانمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر
بس است درد طلب چاره جو ترا صائبمباش در پی تحصیل چاره جوی دگر