گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۸۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انزنهار۱۳ بیت
سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهاربه تشنگان برسان آب را روان زنهار
ز آستانه دل جوی آنچه می جوییمبر نیاز به هر خاک آستان زنهار
نشست و خاست درین بوستان چوشبنم کنمشو به خاطر نازکدلان گران زنهار
به پاره دل ولخت جگر قناعت کنمریز آب رخ خود برای نان زنهار
مباد خواب گرانت کند بیابان مرگمده زدست سر راه کاروان زنهار
به عیب خویش به پردازتاشوی بی عیبمباش آینه عیب دیگران زنهار
نمی توانی اگر تن به بی نیازی دادمگیر هیچ به جز عبرت از جهان زنهار
نظر به عاقبت حرف کن دهن بگشانشان ندیده منه تیر در کمان زنهار
اگر چه صدق به خون شست صبح را رخسارمیار جز سخن راست بر زبان زنهار
اگر به ساحل مقصد رسیدنت هوس استچو موج باش درین بحر خوش عنان زنهار
جهان رباط خراب وجهانیان سفریمخواه خاطر جمع از مسافران زنهار
کجی وراستی آ ب روشن است ازجویمبند کجروی خود به آسمان زنهار
تراکه هست پریزاد معنوی صائبمبین به صورت بی معنی بتان زنهار