غزل شمارهٔ ۴۶۸۷
دل رمیده به امید این جهان مگذاربه شاخ بی ثمر بیدآشیان مگذار
بهشت ،تشنه دیدارخودحسابان استحساب خود زکسالت به دیگران مگذار
ترابه چاه خطاسرنگون نیندازددلیرتوسن گفتارراعنان مگذار
اگر به دست ولب خویش دوستی داریبه هرچه می رود ازدست،دل برآن مگذار
به مهروماه فلک چشم راسیاه مکنبه این تنور دل ازبهریک دونان مگذار
نفس به کام من ازضعف ،استخوان شده استتوهم به لقمه ام ای چرخ استخوان مگذار
صلاح درسپر افکندن است عاجز رابه انتقام فلک ،تیر درکمان مگذار
زدام لاغری این صید رارهایی نیستعبث تو ناوک دلدوز درکمان مگذار
عنان سیل سبکروبه دست خودرایی استسخن چو روی دهدمهر بردهان مگذار
به لامکان تجردبرآی عیسی وارچومهربیضه درین تیره خاکدان مگذار
عزیز مصر به جان می خرد متاع ترامتاع یوسفی خود به کاروان مگذار
حریف موجه کثرت نمی شوی صائبقدم زگوشه عزلت به آستان مگذار