غزل شمارهٔ ۴۶۶۷
چین پیشانی ما شد مه عید آخر کارآنچه میجست دل غمزده، دید آخر کار
بی نسیم سحری غنچه ما خندان شدقفل از پرّه خود ساخت کلید آخر کار
ماه عیدی که ز آفاق طلب میکردیماز غبار دل ما گشت پدید آخر کار
دانهٔ سوختهٔ ما ز عرق ریزی سعیچون شرر از جگر سنگ دمید آخر کار
آب شد گرچه دل شبنم ما از گردشاینقدر شد که به خورشید رسید آخر کار
ورق دیده یعقوب همین مضمون استکه شود صبح طرب چشم سفید آخر کار
گرچه از چهره گل شبنم ما دور افتادبه لب تشنه خورشید رسید آخرکار
کاش در جوش گل از خاک مرا بر میداشتپر و بالی که به فریاد رسید آخرکار
ثمر تلخی ایام تهیدستی بوداز نبات آنچه چشاندند به بید آخرکار
از وصال رخ او کامروا شد صائبانتقام خود از ایام کشید آخرکار