غزل شمارهٔ ۴۶۶۴
کار دنیا کن و اندیشه عقبی مگذارتابه عقبی نرسی دامن دنیا مگذار
خود حسابی خط پاکی است ز دیوان حسابآنچه امروز توان کرد به فردا مگذار
سر در این بادیه چون ریگ روان ریخته استبی تائمل به بیابان جنون پا مگذار
می کنی گوشه نشینان جهان را بدناماثر از نام در این نشأه چو عنقا مگذار
گوهر از بحر نیاید به رعونت بیرونتاز سر پا نکنی روی به دریا مگذار
بهترین پند بزرگان طریقت این استکه ز کف دامن دریوزه دلها مگذار
سنگ راه تو شود بار به هر دل که نهیتابه منزل برسی بار به دلها مگذار
دیده شیر بود لاله صحرای جنونپای گستاخ به این دامن صحرا مگذار
نگه تندگران است به روشن گهرانبار سوزن به دل نازک عیسی مگذار
سیل را مانع رفتار نمی گردد موجمن سودازده را سلسله بر پا مگذار
می شود شهپرتوفیق ،سبکباری خلقبار مردم بکش و بار به دلها مگذار
گوشه ای گیر در ایام کهنسالی هاخرمنت پاک چو گردید به صحرا مگذار
گر سر صحبت آن لیلی عالم داریپای بیرون ز سیه خانه سودا مگذار
حسن ازآینه تار گریزد صائبدل غفلت زده را پیش دلارا مگذار