گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۵۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۱۳ بیت
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وارپای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟
رفرف موج درین بحر به ساحل نرسیدکشتی ما چه خیال است که آید به کنار
در گرانجان نکند پند و نصیحت تأثیرپای خوابیده به فریاد نگردد بیدار
طاقت دست تهی نیست کهنسالان رامشرق آتش سوزنده ازان گشت چنار
سر برون آورد گرد گریبان گهررهنوردی که کند رشته جان را هموار
تانگشته است دوتا قدبه عبادت کن راستکه محال است شود راست چو کج شددیوار
تا تو دامان تر خود نکنی خشک از آهنیست ممکن، شود آیینه دل بی زنگار
چون به گرد تو چو پرگار نگردم،که شده استنقطه خال تو از حلقه خط خوش پرگار
دل سودازده از باده نگردد خوشوقتدانه چون سوخت برومند نگردد زبهار
چون مه بدر، هلالی شود از دیده شورساغر هر که درین میکده گردد سرشار
حرص را جمع زر وسیم نسازد خرسندگنج بیرون نبرد پیچ و خم از طینت مار
باش سنجیده که هر چند بودراه درشتمی توان کرد به آهسته رویها هموار
در کمان قصد اقامت نکند صائب تیرقد چو خم گشت دل از عمر سبکرو بردار