غزل شمارهٔ ۴۶۵۵
فریب دل مخور از دیده شیرانه اخگرکه از یک قطره (می)پر می شود پیمانه اخگر
دل عشاق دریک پله دارد شادی و غم رابه یک نرخ است عود و خس به وحدتخانه اخگر
اگر چون گل گریبان چاک سازد جای آن داردزدل آن را که درپیراهن افتد دانه اخگر
فضایی همچو آب زندگانی درنظر داردشرر راکی نشیند دل به ماتمخانه اخگر؟
ز داغ لاله درتابم که بااین تنگ ظرفیهاجگر دارانه بر سر می کشد پیمانه اخگر
زدلسوزی به چشم روشن خود می دهد جایشاگر خاشاک می آید به مهمانخانه اخگر
دل ما می جهد آخر ز قید چرخ بر انجمسپند ما نخواهد مانددر غمخانه اخگر
چه آتش بود عشق انداخت در دامان این صحراکه شد هر دانه زنجیر مجنون دانه اخگر
بررویی که من زان آتشین رو دیده ام صائببه یک صحبت سمندر راکند بیگانه اخگر