گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۳۴

کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر
خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیستدر صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر
جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیستدرشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر
ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلبدرترازو آن که می سنجد سخن راباگهر
از تجردپایه روشندلان گرددبلندجای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر
روزی روشندلان از عالم بالابودآب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر
زیر پای خود نبیند همت سرشار منگر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر
بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبانگر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر
نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدندارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر
ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگارپای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر
می کند از ساده لوحیها همان یادوطنگرچه درخاک غریبی می شود بیناگهر
خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرداز بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر