گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۲۹

داده ام دل را به دست دشمن دین دگربسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
با غزالان سخن کارست صیاد مراکی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟
کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه امهست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر
مرده دل را بغیر از ناله جان بخش منبر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر
سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرانیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر
از گلستانی که آن سرو خرامان بگذردمی شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر
ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخونآرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر
هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کنددر شکارستان دلها کار شاهین دگر
گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتمقامت خم شد کمند حرص را چین دگر
گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مراموی همچون پنبه ام گردید بالین دگر
در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقلدولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر