غزل شمارهٔ ۴۶۰۰
از دم تیغ است آن موی کمر خونریزترهست از مژگان میان آن پسر خونریزتر
گرچه شور و شر بود کم فتنه خوابیده راخواب او صد پرده باشد ازنظر خونریزتر
کشت از دزدیده دیدنها نگاهش عالمیتیغ خوبان است در زیر سپر خونریزتر
رخنه در دلها نه تنها می کند مژگان توکز تو هرمویی بود از نیشتر خونریزتر
چون دهم آب از تماشای تو چشم تر،که هستچین ابروی تو از موج خطر خونریزتر
می گشایم چون نظر بر عارض گلرنگ اومی شودهر مویم از مژگان تر خونریزتر
در خود آرایی مکن اوقات چون طاوس صرفکزدم تیغ است حسن بال وپر خونریزتر
سفله چون شدمست، دربیداد طوفان می کندمی شود از آب، تیغ بدگهر خونریزتر
گرچه از زنگار می گرددبرش کم تیغ راشد ز خط مژگان آن شیرین پسر خونریزتر
از کجی هر چند آرد تیر راآتش برونخلق کج از تیغ گردد در سفرخونریزتر
صائب از هم پیشگان از تیغ افزون کن حذرکزدم تیغ است رشک هم گهر خونریزتر