غزل شمارهٔ ۴۵۹۴
ای بر روی تو از آینه گل صافترفتنه روی زمین زلف تو را در زیر سر
هر که از بت روی گردان شد نبیند روی حقهر که از زنار برگردد نمی بندد کمر
آتش سوزنده رانتوان به چوب اندام دادچوب گل دیوانگان رامی کند دیوانه تر
دوربینان از خزان تنگدستی فراغندمرغ زیرک در بهاران می کشد سرزیرپر
گاه باشد کز غباری لشکری بر هم خوردتا خطش سر زد، سپاه زلف شد زیرو زبر
در رگ جان هرکه را چون رشته پیچ وتاب نیستزود باشدسر برآرد از گریبان گهر
بس که درشر خیر ودر خیرجهان شر دیده اممانده ام عاجز میان اختیار خیروشر
نیست ذوق سلطنت مارا، وگرنه ریخته استچون حباب وموج در بحر فنا تاج وکمر
تا ازان شیرین سخن حرفی مکرر بشنومخویش راصائب کنم دربزم او دانسته کر