گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۹۰

دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیاررشته مجنون به سودامی کشد بی اختیار
آب چون شد دل، غم دوری خیال باطل استمهر شبنم را به بالامی کشد بی اختیار
اختیاری نیست درکوی مغان افتادگیزور می دامان دلها می کشد بی اختیار
برنمی دارد ز روزن مرغ زیرک چشم خوددل به آن خورشید سیما می کشد بی اختیار
خود نمایی لازم افتاده است حسن شوخ راباده از خم سر به مینا می کشد بی اختیار
لیلی از تمکین عبث بر خود بساطی چیده استشوق محمل رابه صحرا می کشد بی اختیار
آه عاشق درزمان خط دو بالا می شوددربهاران سرو بالا میکشد بی اختیار
در ته دیوار، کاه از کهرباداردخبرعشق دلها رابه دلها می کشد بی اختیار
چشم برمنزل بود از راه صائب شوق رادوربین را دل به عقبی می کشد بی اختیار