غزل شمارهٔ ۴۵۶۵
شوختر گردد شود چون خال از خط بالدارفتنه در دنبال دارد اختر دنبالدار
در بیابان جنون از حلقه زنجیر منهر کجا وحشی غزالی بود،شد خلخالدار
چون سیه مستی است شمشیر سیه تابش به کفچشم فتانی که دارد سرمه دنبالدار
زلف ازان حسن بسامان برنمی دارد نظرچون پریشانی که باشد دیده اش برمالدار
با کهنسالان مکن ای نوجوان کاوش که هستآتشی پوشیده در مغز چنار سالدار
نیست ممکن سوز دل در پرده پنهان داشتنمی تراود شکوه خونین از لب تبخالدار
نقش داغ عیب باشد لوحهای ساده راقیمتش نازل شود الماس چون شد خالدار
می شد از اهل سعادت گر به گنج زر کسیجغد می بایست باشد چون هما اقبالدار
از کهنسالی نگردد تیز مغزی بر طرفسرکه گردد تندتر هر چند گردد سالدار
دلنشین افتاده است از بس که عکس روی اومی کند آیینه تصویر را تمثالدار
گر ز نبضم سوخت انگشت طبیبان دور نیستشد لب بام از تب سوزان من تبخالدار
درد اگر بر دل شب هجران چنین زورآوردساق عرش از آه من صائب شود خلخالدار