گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۵۴

برد دستم رابیاض گردن جانان ز کاردست را سازد بیاض خوش قلم بی اختیار
از بیاض گردن او در نظرها شد عزیزبود اگر حکم بیاضی پیش از بی اعتبار
چون چراغ صبحدم خورشید می لرزد به جانتا بیاض گردن سیمین او شد آشکار
عاشقان را از تماشای بهشت وجوی شیرکرد مستغنی بیاض گردن آن گلعذار
نیست گر صبح قیامت گردنش،چون دیده هامی پرد چون نامه در نظاره اش بی اختیار؟
آنچه با رخسار یوسف اخوان نکردمی کند با گردن او عکس زلف تابدار
زلف مشکین کی حجاب گردن او می شود؟پرده شب را فروغ صبح سازد تارومار
بی نیاز از شمع کافوری است صائب مرقدشخون هر کس رابه گردن گیرد آن سیمین عذار