گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۴۷

ای زیاد لعل میگون تو کام جان لذیذدر فراقت در دل شبهای تار افغان لذیذ
گرچه در شیرینی و لذت مثل آمد نباتحاش لله کان بود همچون لب جانان لذیذ
از در و دیوار جانان حسن می ریزد مدامزان زلیخا را بود نظاره زندان لذیذ
بردن نام خدنگت کام جان شیرین کندتیر مژگان ترااز بس بود پیکان لذیذ
گرچه آب تیغ او باشد گوارادر مذاقلیک صائب راست آب خنجر مژگان لذیذ