غزل شمارهٔ ۴۵۲۳
نمی گردد به خاموشی نهان دردز رنگ چهره دارد ترجمان درد
اگر دل ز آهن وفولاد باشدکند چون موم نرمش در زمان درد
ترا آن روز آید بر هدف تیرکه سازد قامتت را چون کمان درد
بود روشن چراغش تا سحرگاهبه هر منزل که گردد میهمان درد
به سیم قلب ارزان است یوسفبه نقد جان نمی گردد گران درد
سمندر سالم از آتش برآیدبه اهل عشق باشد مهربان درد
شود محکم بنای دردمندیدواند ریشه چون در استخوان درد
منال از درد اگر کامل عیاریکه مردان راست سنگ امتحان درد
اگر آلوده درمان نسازیکند درد ترا درمان همان درد
حبابی چون محیط بحر گرددچه سازد نیم دل با یک جهان درد
گره گردد چو داغ لاله در دلنسازد آه را گر خوش عنان درد
ز حال دردمندان گربپرسینخواهد کردنت آخر زبان درد
چه می کردند صائب دردمنداناگر پیدا نمی شد در جهان درد