گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۱۱

نشاط جهان را بقایی نباشدگل رنگ وبورا وفایی نباشد
خوشا رهنوردی که خود را به همتبه جایی رساند که جایی نباشد
کند سیر درلامکان مرغ روحشفقیری که او را سرایی نباشد
حضورست فرش دل گوشه گیریکه در کلبه اش بوریایی نباشد
مجو دعوی از رهروان طریقتکه این کاروان را درایی نباشد
به منزل رسد سالک از عزم صادقکه سیلاب را رهنمایی نباشد
جدایند در زیر یک پوست از هممیان دو دل گرصفایی نباشد
که آرد برون رشته از پای سوزناگر جذب آهن ربایی نباشد
همان به سر از حکم چوگان نپیچدچو گوهر که را دست و پایی نباشد
به از راستی رهنورد جهان رادرین راه پر چه عصایی نباشد
کسی را که بیمار عشق است صائببه از خوردن خون دوایی نباشد