گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۰

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی راکه کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را
کند با سخت رویان چرب نرمی بیشتر دورانبود با استخوان پیوند دیگر، مومیایی را
نباشد یک قلم تأثیر با آه هوسناکانبه خون رنگین نگردد بال و پر، تیر هوایی را
اگر در سیر از چوگان ید طولی طمع داریدرین میدان چو گو تحصیل کن بی دست و پایی را
نباشد ز اقتباس نور، چشم ماه را سیریالهی هیچ کافر نشکند نان گدایی را
ندارد گریه افسوس با اعمال بد سودیکه در جنس آب کردن، می فزاید ناروایی را
به مغزم بوی خون می آید امروز از تماشایشکه مالیده است بر چشم خود آن دست حنایی را؟
شود آسان دل از جان بر گرفتن در کهنسالیکه در فصل خزان، برگ از هوا گیرد جدایی را
ازان پهلو تهی از دوستداران می کنم صائبکه نتوانم به جا آورد حق آشنایی را