غزل شمارهٔ ۴۴۸۹
خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشدکه در بهشت بود هر که در خیال تو باشد
سعادتی که دهد خاکمال بال هما رادر آن سرست که در سایه نهال تو باشد
به هیچ نفش ونگاری نظر سیاه نسازددلی که آینه حسن بی مثال تو باشد
ز وحشت تو گرفتند خلق دامن صحراکه تازیانه دلها رم غزال تو باشد
چه لازم است ترا تلخی خمار کشیدنکه خون بیگنهان باده حلال تو باشد
چنان ز حسن تو گردید تنگ کار به خوبانکه مه ز هاله حصاری ز انفعال تو باشد
فروغ برق شمارد نشاط هر دو جهان رادلی که مایه خوشحالیش ملال تو باشد
چه نسبت است ندانم ترا به چشمه حیوانکه روز هر که سیه شد شب وصال تو باشد
نصیب شبنم صائب ز آفتاب جمالتهمین بس است که پرواز او به بال تو باشد