غزل شمارهٔ ۴۴۳۹
لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآیداز دل سخن از کاوش اندیشه برآید
هر لحظه به رنگی ز دل اندیشه برآیدیک باده به صد رنگ ازین شیشه برآید
بی عشق محال است دل سخت شود نرمگر سنگ به این بوته رود شیشه برآید
جایی که ز حیرت گره دل نگشایداز فکر چه خیزد چه ز اندیشه برآید
از دوستی تازه خطان دل نتوان کندهر چند که ریحان سبک از ریشه برآید
در سینه پر ناوک ما اشک شود خونسیلاب نفس سوخته زین بیشه برآید
در کوه غم عشق خلل راه نیابدچون ناخن اگر از کف من تیشه برآید
بیرون نرود کجروی ازطینت گردوناین دیو محال است ازین شیشه برآید
هر نخل امیدی که نشاند دل خود کامآهی شود از سینه غم پیشه برآید
صائب چو به خاطر گذرد برق جمالشدودم چو نیستان ز رگ وریشه برآید