غزل شمارهٔ ۴۴۳۳
آهی که ز دلهای هوسناک برآیددودی است که از بوته خاشاک برآید
در سوزش دل کوش که در مزرعه امکانتخمی که شود سوخته از خاک برآید
بیرون نبرد سرکشی از خوی نکویانگر آه جگر سوز به افلاک برآید
از باده گلرنگ مرا باز شود دلاز گریه گره گر ز رگ تاک برآید
صبحی که تو از دل سیهی خنده شماریآهی است که از سینه افلاک برآید
از گنج به افسون نکند مار جداییقارون چه خیال است که از خاک برآید
آهی که کند داغ جگر گاه فلک رااز سینه گرم و دل غمناک برآید
از تیرگی بخت مکن شکوه که این دودصائب ز دل شعله ادراک برآید