غزل شمارهٔ ۴۴۲۸
آه از دل جویای تو بیتاب برآیدغواص نفس سوخته از آب برآید
قانع به شکایت نگشاید لب خود رازین زخم محال است که خوناب برآید
در روز چسان جلوه کند کرم شب افروزبا روی تو چون ماه جهانتاب برآید
از آه اثر در دل معشوق توان کردگوهر اگر از بحر به قلاب برآید
از تشنه لبی رفت مرا دست ودل از کارجایی که ز ناخن به زمین آب برآید
بی خواست تراوش کند آه از دل پرخونغواص نفس سوخته ازآب برآید
در دیده صیاد بهشتی است کمینگاهزاهد به چه تقریب به محراب برآید
بیقدر گرامی شود از گوشه عزلتباران ز صدف گوهر سیراب برآید
صائب چه کند حوصله با زور می نابویرانه کی از عهده سیلاب برآید