گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۲۵

سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآیدباغش چو نفس سوختگان بر اثر آید
هر سو که کند شاخ گلش میل ز مستیآغوش گشا بلبلی از خاک برآید
حسن تو ز بسیاری سامان لطافتدر دیده هر کس به لباس دگر آید
از شوق تماشای جمال تو گل از شاخچون لاله نفس سوخته از خاک برآید
جان در ره شیرین دهنان باز که تا حشرآوازه فرهاد ز کوه و کمر آید
از عشق به کوشش نتوان کامروا شددر آتش سوزنده چه از بال و پر آید
چشمی که در او آب حیاپرده نشین استاز پوست برون زود چو بادام ترآید
در ذکر خدا به که شود صرف چو تسبیحایام حیاتی که به صدسال سرآید
صائب نشود لاله صفت شسته به بارانرنگی که به رخسار به خون جگر آید