غزل شمارهٔ ۴۴۱۲
در کوی خرابات گروهی که خموشنداز صافدلی چون خم سربسته به جوشند
از دور نیفتند به صد شیشه لبریزدر بزم می آنها که چوپیمانه خموشند
سیلاب خجل می روداز کوی خراباتکاین قوم سراسر چو سبو خانه بدوشند
در پرده اگرهست ترا خرده رازیچون غنچه خمش باش که گلها همه گوشند
منمای به اخوان زمان گوهر خود راکاینها همه یوسف به زر قلب فروشند
ما در چه شماریم که خورشید عذاراناز هاله خط ماه ترا حلقه بگوشند
از باده سرجوش دماغی برسانیدتا نغمه سرایان چمن برسرجوشند
از دیدن خوبان نتوان قطع نظر کردگر دشمن عقلند و گر رهزن هوشند
از خار حسد ترکش نیشند چو ماهیدر ظاهر اگر اهل جهان چشمه نوشند
صائب نگشایند به گفتار لب خویشدر عهد کلام تو گروهی که بهوشند