غزل شمارهٔ ۴۴۱۰
از دشت به حی مردم دیوانه نسازندبا گور بسازند وبه کاشانه نسازند
این قوم سخنساز که هستند درین دورسخت است سخن از لب پیمانه نسازند
حرفی نتوان زد که به صد رنگ نگویندخوابی نتوان گفت که افسانه نسازند
بادرد سر شکوه عشاق چه سازداز صندل اگر زلف ترا شانه نسازند
آن قوم که از برق بلرزند به خرمنقفل دهن مور چرا دانه نسازند
چون کعبه مبادا که سیه پوش برآیدبرطالع من به که صنمخانه نسازند
صائب عجبی نیست که این مردم بیدرداز بهر سمندر ز شرر دانه نسازند