غزل شمارهٔ ۴۴۰۲
فیض دم صبح از لب خندان تو یابندشهدی است شکرخند که در شان تو یابند
هر دل که شودآب درین باغ چو شبنمزیر قدم سرو خرامان تو یابند
در راه صبا غنچه نشینند عزیزانتا بوی گل از چاک گریبان تو یابند
یوسف صفتان پیرهن خویش فروشندتا قطره ای از چاه زنخدان تو یابند
آهی است که برخاسته از خاک شهیدانهر گرد که در عرصه جولان تو یابند
ترتیب دهد چرخ چو دیوان قیامتشیرازه اش از زلف پریشان تو یابند
وقت است که عشاق تو از رشک بمیرنداز بس که تو را واله وحیران تو یابند
در کام ودهن آب شود میوه جنتدر دل چه خیال است که پیکان تو یابند
در دامن پیراهن یوسف نزند دستخاری که به دیوار گلستان تو یابند
زین خرقه صد پاره اگر سربدر آرینه دایره را طوق گریبان تو یابند
آه از جگر تشنه خورشید برآردهر قطره که در چاه زنخدان تو یابند
وحشی شود از دیده هر کس که نگاهیدر دایره نرگس فتان تو یابند
این آن غزل خسرو معنی است که فرمودخوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند