غزل شمارهٔ ۴۳۵۳
صبح ازل این طرف بنا گوش نداردشام ابد این زلف سیه پوش ندارد
در پله بینایی آشوب شناساندریا خطر سینه پر جوش ندارد
از خامشی من جگرخصم دو نیم استشمشیر شکوه لب خاموش ندارد
بردار کلاه نمدی از سر بی مغزکاین خوان تهی حاجت سر پوش ندارد
ای شمع ز پیراهن فانوس برون آیپروانه ما جرات آغوش ندارد
صائب چه عجب گر سخن از لاف نگویدمی پخته چو گردید سر جوش ندارد