گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۹۸

از خط گرفته آن مه تابان نمی شوداین مور بار دست سلیمان نمی شود
بر روی خویش تیغ چرا می کشی عبثاین دل سیه به تیغ مسلمان نمی شود
از ماهتاب خواب سبک می شود گرانموی سفید مانع عصیان نمی شود
سامان پذیر چون شود از تاج زرنگاراز داغ هر سری که به سامان نمی شود
آن را که دستگاه سخاوت بود وسیعدلتنگ از فضولی مهمان نمی شود
این تنگیی که در دل من خانه کرده استقانع ز من به چاک گریبان نمی شود
پروای حرف پوچ ندارند بیخوداندست ز کار رفته مگس ران نمی شود
طوطی ز معنی سخن خویش غافل استهر کس سخنورست سخندان نمی شود
هر دل که داغ حسن گلو سوز تشنگی استمنت پذیر چشمه حیوان نمی شود
با چار موجه مشت خسی چون طرف شودصائب حریف شورش دوران نمی شود