گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۸۷

از حسن نوخطان دل ما تازه می شودداغ کهن ز مشک ختا تازه می شود
هرچند کهنه می شود آن نخل دلپذیرپیوند مهربانی ما تازه می شود
از استخوان سوخته تازه روی عشقچون مغز، استخوان هماتازه می شود
عاقل به زیر دار نفس راست چون کنداندوه من ز قد دوتا تازه می شود
خونابه اش به صبح قیامت شفق دهدداغی که از ترانه ما تازه می شود
چندان که همچو کاه شود بیش کاهشمامید من به کاهربا تازه می شود
نفس خسیس گشت ز پیری خسیس تراز رخت کهنه حرص گدا تازه می شود
چون داغ تخم سوخته کز ابر تازه می شودصائب ز باده کلفت ما تازه می شود