گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۷۹

جان از وداع سبکتاز می شودلوح مزار، شهپر پرواز می شود
در کام کش زبان که زبان نفس درازچون شمع روزی دهن گاز می شود
از صحبت خسیس حذر کن که چشم رایک برگ کاه مانع پرواز می شود
نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشودهر دل که مخزن گهر راز می شود
قطع نظر ز خواب بهارست لازمشبا عندلیب هر که هم آواز می شود
باشد عیار همت افتادگان بلندشبنم به آفتاب نظرباز می شود
رعناترست سرو ز اشجار میوه دارآزاد هر که گشت سرفراز می شود
افغان که در گرفتن دامان سعی منخار شکسته چنگل شهباز می شود
صائب ز آه سرد دل تنگ وا شودگر غنچه از نسیم سحر باز می شود