گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۷۷

دل روشن از ریاضت بسیار می‌شودآهن ز صیقل آینه‌رخسار می‌شود
از حسن اتفاق ضعیفان قوی شوندپیوسته شد چو مور به هم مار می‌شود
سیم و زر خسیس به کوری شود تلفنقد ستاره خرج شب تار می‌شود
با تشنگی بساز که در تیغ آبدارجوهر تمام ریشه زنگار می‌شود
از خرج ابر کم نشود دخل بحر راکی دل مرا ز گریه سبکبار می‌شود
صد شِکوه به جاست گره زیر لب مراشرم حضور مانع اظهار می‌شود
شبنم به آفتاب رسانیده خویش رادولت نصیب دیده بیدار می‌شود
دوری ز برگ بود به دل بار پیش ازینامروز برگ بر دل من بار می‌شود
نقش قدم ز پیشروان می‌برد سبقآنجا که شوق قافله‌سالار می‌شود
زان روی آتشین دل هرکس که آب شدصائب مرا دو دیده گهربار می‌شود