غزل شمارهٔ ۴۲۶۵
از آه دل سرآمد ارباب غم شودمیدان از آن کس است که صاحب علم شود
هر سر سزای افسر بخت سیاه نیستاین تاج از سری است که شق چون قلم شود
این جسم چون سفال که سنگ است ازو دریغگر پروری به خون جگر، جام جم شود
در گوش چرخ حلقه مردانگی شوداز بار درد قامت هر کس که خم شود
آشفتگی به هر که رسد جای غیرت استداغم ز خامه ای که پریشان رقم شود
در موج خیز حادثه دیوانه تراهر سنگ لنگری است که ثابت قدم شود
زنهار در کشاکش دوران صبور باشکز شکوه تو تیغ حوادث دو دم شود
دریا به سوز سینه عاشق چه می کنداز شبنمی چه آتش خورشید کم شود
ساید کلاه گوشه قدرش به آسمانچون ابر هر که آب ز شرم کرم شود
فریاد عندلیب چه بیدادها کندبر خاطری که سایه گل کوه غم شود
چندین هزار درد طلب غنچه گشته اندتا زین میان دل که سزاوار غم شود
صائب روا مدار که بیت الحرام دلاز فکر های بیهده بیت الصنم شود