گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۶۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رشود۸ بیت
آنجا که خنده لعل ترا پرده در شودطوطی چو مغز پسته در شکر شود
می خوردن مدام مرا بی دماغ کردعادت به هر دوا که کنی بی اثر شود
چون دستگاه عیش به مقدار غفلت استبیچاره آن کسی که زخود باخبر شود
با راست رو، زبان ملامت چه می کندچون خار سر ز راه زند پی سپرشود
عزلت گزین که آب به این سهل قیمتیدر دامن صدف چو کشد پا گهر شود
هر آرزو که بشکنی امروز در جگرفردا که این قفس شکند بال وپر شود
آیینه خانه ای است خموشی که هر چه هستبی گفتگو تمام در او جلوه گر شود
صائب سوزد به داغ غبن، اگر باغ جنت استسوزد اگر ز کوی تو جای دگر شود