غزل شمارهٔ ۴۲۵
شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون راکه از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را
چنان باشند وحشت دیدگان جویای یکدیگرکه می آید رم آهو به استقبال مجنون را
اگر دست از دهان آه آتشبار بردارممشبک همچو مجمر می توانم ساخت گردون را
نمیرد هر که با معشوق در یک پیرهن باشدوصال گنج دارد زنده زیر خاک قارون را
نگردد منقطع فیض بزرگان در تهیدستیکه خم چون شد تهی، دارالامانی شد فلاطون را
سر از خجلت ز زیر بال قمری برنمی آردمگر دیده است سرو بوستان آن قد موزون را؟
ز کاوش بیش آب چشمه ها افزون شود صائبتهی ازگریه نتوان ساخت دل های پر از خون را
اگر چه نیست قدر خاک، شعر تازه را صائبهمان ارباب نظم از یکدگر دزدند مضمون را!