غزل شمارهٔ ۴۲۲
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون راکه ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را
به مژگان تر من قطره خون را تماشا کنندیدی گر به دوش کوهکن تمثال گلگون را
نظربندست عاشق رو به هر جانب که می آردغزالان را ببین چون در میان دارند مجنون را
تو گر هموار باشی، آسمان هموار می گرددکه از سیلاب در خاطر غباری نیست هامون را
خرام بیخودی دست طمع در آستین داردمده در مجلس می جلوه آن بالای موزون را
به غیر از دختر رز کیست در میخانه همتکه بخشد گوشه ای، از خاک بردارد فلاطون را
درین صحرای وحشت آشنارویی نمی بینممگر زنجیر بر زانو گذارد پای مجنون را
به مضمون گرچه از خط می رسند اهل نظر صائبخط او پرده فهمیدگی گردید مضمون را