غزل شمارهٔ ۴۲۱۶
آنها که در چمن قدح مل نمی زننددست نشاط در کمر گل نمی زنند
رسم است گل به سقف زدن موسم بهارطفلان چرا به سقف قفس گل نمی زنند
هستند چرب ونرم به هنگام اخذ وجرتا تیغ می زنند تغافل نمی زنند
در روزگار زلف پریشان نواز اوسبزان باغ شانه به کاکل نمی زنند
بر فرق سرو جای دهند آشیان زاغبر سنگ غیر بیضه بلبل نمی زنند
خونش به جوش آمده از روی گرم گلاز خار گل چرا رگ بلبل نمی زنند
زندان بود به طول امل پیشگان حرصآنجا که حرف عرض تجمل نمی زنند
تیغی کشیده از پی دشمن فتاده ایآزادگان به خصم تغافل نمی زنند
بی مشورت مباش که سرکردگان راهیک گام بی صلاح توکل نمی زنند
صائب غنیمت است که این طفل مشربانآتش به آشیانه بلبل نمی زنند