گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۹۲

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رخویشمیکند۱۳ بیت
نازش کسی که بر پدر خویش می کندسلب نجابت از گهرخویش می کند
از مستی غرور نبیند به پیش پاطاوس تا نظر به پر خویش می کند
گوهر که هست مردمک دیده صدفخاک از غبار دل به سر خویش می کند
از دیگری است هر چه گره می زنی برآنکی تر صدف لب از گهر خویش می کند
در بر گریز بلبل رنگین خیال ماسیر چمن به زیر پر خویش می کند
بر باد می رود ز سبکدستی خزانچون غنچه هرکه جمع زر خویش می کند
ایمن ز زخم خار شود هر که همچوگلروی گشاده را سپر خویش می کند
دست از هوس بشوی که شبنم ز برگ گلبسترز پاکی نظر خویش می کند
از عاجزان بترس که از زخم پشه فیلخاک سیه به فرق سر خویش می کند
ایمن بود هنروری از چشم شور خلقکز عیب پرده هنر خویش می کند
دندانه می کند دم شمشیر برق راخاری که دست را سپر خویش می کند
دنبال چشم هر که زند قطره چون حبابسر در سر هوای سر خویش می کند
دستش اکر به دامن پیر مغان رسدصائب علاج دردسر خویش می کند