گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸۶

پیمانه چاره سر پرشور می کندآتش علاج خانه زنبور می کند
محرومیم ز کعبه گناه دلیل نیستحیرانی از وصال مرا دور می کند
می بایدش به منبر دار فنا نشستاظهار حق کسی که چو منصور می کند
برق تجلی ونفس اهل دل یکی استمنصور دار را شجر طور می کند
از من متاب روی که زیر لب من استآهی که صبح را شب دیجور می کند
آن ساده دل که سنگ ملامت به من زندرطل گران تکلف مخمور می کند
هرگز نمی زند نمکی بر کباب منطالع همین شراب مرا شور می کند
هرگز نبوده است ملاحت به این کمالعکس تو آب آینه راشور می کند
صائب اگر به تاج شهان جا کند همانفیروزه یاد خاک نشابور می کند