گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۷۳

وقت است نوبهار در عیش وا کندباغ از شکوفه خنده دندان نما کند
جامی به گردش آر که این کهنه آسیاوقت است استخوان مرا توتیا کنند
امروز چون حباب درین بحر آبگوندولت در آن سرست که کسب هوا کند
گر بگذرد به غنچه پیکان نسیم صبحبی اختیار لب به شکر خنده وا کند
خونش بود به فتوی پیر مغان حلالدر نو بهار هرکه صبوحی قضاکند
ابری که نرم کرد دل سنگ خاره راکی توبه مرا به درستی رها کند
صائب به غیر روی عرقناک یار نیستابر تری که آینه دل جلا کند