گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۵۷

قربانیان شکفته به قصاب برخورندچون پل بغل گشاده به سیلاب برخورند
جمعی که ره به چاشنی فقر برده اندبر روی بوریا ز شکر خواب برخورند
صاف جهان به مردم خاموش می رسدلب بسته کوزه ها ز می ناب برخورند
اقبال دیدگان به گنهکار و بیگناهبا جبهه گشاده چو محراب برخورند
چون ذره می دوند به هر کوچه عاشقانشاید به آفتاب جهانتاب برخورند
سر گشتگی به طالع جمعی که آمده استدر چشمه سیراب به گرداب برخورند
هر کس دعا کند به اجابت قرین شوددر هر کجا به یکدگر احباب برخورند
جمعی که از یگانگی نور آگهندهر شب که شمع نیست ز مهتاب برخورند
صائب سراغ بحر کنند وروان شونداز سر گذشتگان چو به سیلاب برخورند