غزل شمارهٔ ۴۱۱۱
از روی درد هر که ز دل آه می کشدبی چشم زخم یوسفی از چاه می کشد
بی آه گرم نیست دل دردمند عشقشمعی که روشن است مدام آه می کشد
در زلف دود شعله حصاری نمی شودبیهوده ابر پرده در آن ماه می کشد
شمع که دیده است سرانجام خامشیگردن در انتظار سحرگاه می کشد
بردوش خلق بار بود زندگانیشهر کس که بار خلق به اکراه می کشد
تا روی آتشین تو در بزم دیده استپیوسته شمع جای نفس آه می کشد
شوخی که رم ز دیدن پنهان من کندبا مدعی جناغ به دلخواه می کشد
افتاده جذبه طمع زرد روبلنداین کهربا ز کاهکشان کاه می کشد
از اشتیاق چهره چون آفتاب توستنیلی که آه من به رخ ماه می کشد