غزل شمارهٔ ۴۰۸۱
نالان مباد هر که به فریاد من رسددردش مباد هر که به درد سخن رسد
انداز ساق عرش کمین پایه من استچون دست فکرتم به کمند سخن رسد
چون گل برآورم ز گریبان خاک سردست نسیم اگر به گریبان من رسد
بیگانه را به جلوه گه یار ره مبادسوزم اگر نسیم به پای لگن رسد
زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصرچشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد
چون میوه داغدار شد افتد زاعتبارمگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دورچون واشکافی از جگر کوهکن رسد
روزی که زخم من دهن شکوه واکندچندین هزار نافه مشک ختن رسد
با این سربریده چه غماز پیشه استمگذار پای شمع به آن انجمن رسد
صائب دری به روی من از فیض وا شودروزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد