گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۷۸

آیینه کی به چهره شبنم فشان رسدچون آب ایستاده به آب روان رسد
ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تراز تیر پیشتر به هدف این کمان رسد
خط تو مومیایی صد دلشکسته شدحاشا که چشم زخم به این دودمان رسد
زینسان که کرده اند گرانبار خویش رارهزن مگر به داد دل کاروان رسد
از عالم خسیس خسیسان برند فیضتا هست سگ کجا به هما استخوان رسد
سختی است قسمت من ناکام از وطنسنگم به بیضه از بغل آشیان رسد
ما را به عزم ناقص خود این امید نیستاین تیر کج مگر به غلط برنشان رسد
جایی که گل ز باغ دل پاره پاره بردپیداست تا به ما چه ازین گلستان رسد
نبود ز فیض آب حیات سخن بعیدصائب اگر به زندگی جاودان رسد