گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۷۶

عاقل ز فکر چون به در کبریا رسداز موج آب مرده به دریا کجا رسد
در وادیی که خضر در او موج می زندما ایستاده ایم که بانگ درا رسد
در زاهدان سماع سرایت نمی کندشاخ بریده را چه مدد از صبا رسد
در ترک خواهش است اگر هست دولتینعمت فزون به مردم بی اشتها رسد
پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوتزور فلک به مردم بی دست وپارسد
در پیری از سعادت دنیا چه فایدهآخر به استخوان چه ز بال هما رسد
چشم صفا ندارم ازین تیره خاکدانیعقوب را چه روشنی از توتیا رسد
صائب ز چشم او طمع مردمی خطاستبیمار چون به درد دل خلق وا رسد