گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۳۷

اگر چو رشته تن خود به پیچ وتاب دهیدز چشمه سار گهر زود دیده آب دهید
مرا پیاله دیگر نمی دهد مستیبه من ز ناف غزالان شراب ناب دهید
عجب که روی عرق ریز یار بگذاردکه همچو سبزه خوابیده تن به خواب دهید
کمند گوهر مقصود رشته اشک استچو برگ گل دل صد پاره را به آب دهید
عمارت دل ویران ثوابها داردپیاله ای به من خانمان خراب دهید
به ترک سر چو توان شد ز درد سر آزادچه لازم است که دردسر گلاب دهید
ستاره عرق روی یار در گذرستازین چکیده خورشید دیده آب دهید